
چند داستان كوتاه، چند حاشيه و يك بعثت!!
«اين عكس براي من بسيار خاطره انگيز است. همين عكس را مي گويم.»
به طرف عكس نگاه مي كنم. همان عكسي است كه پدر در كنار تلويزيون مانده است و اجازه نمي دهد، هيچ كس آن را تكان بدهد.
پدر مي گويد:
«واقعن عكس قشنگي است. خيلي اين عكس را دوست دارم.»
به طرفش نگاه مي كنم و جواب مي دهم:
«بله پدر!»
در آن عكس، پنج نفر حضور دارند:
باراک اوباما، حامد كرزي، رمضان بشردوست، اشرف غنی احمدزی و داکتر عبدالله عبدالله.
پدر ادامه مي دهد:
«اين عكس را مادرت گرفته بود. آن زمان تو اصلن به دنيا نيامده بودي.»
و آن قدر حرف مي زند كه ناراحتم مي كند ولي به روي خودم نمي آورم.
عادتش را بلدم. هميشه دوست دارد تا از بيست سال پيش، از دوران رياست جمهوري اش حرف بزند.
8/2/1387
10/4/1388
از يك صوفي پرسيدند:
«چرا اين قدر ريش هايت را دراز مانده اي؟!»
صوفي به جمعيتي كه پرسش را مطرح كرده بودند، لحظه اي نگريست و با تعجب به ريش هايش دست كشيد.
ناگهان دريافت كه ريش هايش به راستي دراز شده اند.
صوفي گفت:
«راست مي گوييد. واقعن ريش هايم چقدر دراز شده اند! اين ها چه وقت دراز شدند؟ من همينك متوجه شدم.»
سپس در حالي كه ريش هايش را به دست گرفته بود، سر به زير انداخت و به حالت خودش فرو رفت.
13/2/1387
يك سال بيشتر مي گذرد از انتشار بعثت و من در حال كار كردن روي بعثت هاي ديگري هستم.
دوست داشتم مجموعه دوم را زودتر از اين كامل كنم كه نشد.
به هر حال مجموعه داستان ديگري آماده كرده ام كه اگر خدا بخواهد، تصميم دارم به همين زودي ها چاپ و منتشر كنم.
كار كمي از آن باقي مانده و فقط يكي دو بار بازبيني و مقداري هم ويراستاري مي خواهد. بيشتر كارهايش انجام شده است. كافي است كمي فرصت پيدا كنم و ذهنم هم ساعاتي آرام باشد.
اميدوارم طي ماه آينده از چاپ برآيد.
زخم آگاهی
نقد و نظری بر مجموعه داستان «بعثت»
عباس آرمان - ۲۷/۳/۱۳۸۷
(به نقل از روزنامه ی راه نجات - چاپ کابل)
سلام به همه ي عزيزان!
در اين پست، لينك داونلود نسخه ي PDF بعثت را مانده ام.
روي ادامه ي مطلب كليك كنيد!
به زودی نسخه ی پی دی اف مجموعه داستان «بعثت» را برای داونلود، در این صفحه خواهم ماند. امیدوارم دوستانی که تا کنون «بعثت» را نتوانسته ام به دست شان برسانم، من را ببخشند.
ارادت های عمیق من برای شما!
به زودی نوشته های این دوستان را درباره ی «بعثت» خواهید خواند:
داستان برای من
وسیله ی حرف زدن و اندیشیدن است
(هفته نامه انصاف ـ چاپ کابل شنبه ۱۵/۱۰/۱۳۸۶)
رهنورد زریاب:
«بعثت اخلاقی»
حادثه ای خوب در ادبیات کشور است
(به نقل از روزنامه راه نجات ـ چاپ کابل ـ مورخ 9/10/1386)
فکر می کنم این عذرخواهی عمیقا به کتاب مربوط می شود پس باید این جا و در وبلاگ بعثت باشد. کوتاهی ها را همه قبول دارم بزرگوار جان! قول می دهم در اولین فرصت جبران کنم. قسم می خورم!
بعثت
آغاز برانگيختگي نويسنده را تصوير مي کند
(هفته نامه مشارکت ملی ـ چاپ کابل دوشنبه ۱۹/۹/۱۳۸۶)
قسمت دوم
بعثت
آغاز برانگيختگي نويسنده را تصوير مي کند
(هفته نامه مشارکت ملی ـ چاپ کابل دوشنبه ۱۲/۹/۱۳۸۶)
قسمت اول
ضیا قاسمی در مصاحبه با روزنامه راه نجات (چاپ کابل):
«بعثت»
با ساختار امروزی و مدرن فاصله زیادی دارد
(داستان کوتاه)
جوانی زخمی را دیدم که عالمترین فرد کشورش بود.
جوان زخمی، روی تشکش دراز کشیده بود و کتاب میخواند و از زخم عمیق وچرکین پهلویش خون میچکید.
پرسیدم: «در چه حال به سر میبری؟»